​سید محسن برزنونی؛ انسانی در مسیر آدم شدن

اصلاً مهم نیست چه عنوان روی کارت ویزیتت نقش بسته‌؛ کارآفرین، مدرس کسب‌وکار، نویسنده، مشاور، مربی؟!…
اگر در مسیر آدمیت راه نگرفته باشی، همه این‌ها جز زَرورق‌های یک کالای بی‌ارزش نیست.
انسان، اگر به آدمیت نرسد، هر چه دارد، به ثَمَن بَخس هم نمی‌ارزد.
یادم دادند که «آدم شدن» شغل نیست؛
راه است، هجرت است، کوچ از خویشتنِ وَهم‌آلود به خویشتنِ حقیقی ...
همان که گفته‌اند:
«سفر از خود به خود؛ از خودی که نیست، به خودی که هست.»
سید محسن برزنونی کیست؟
انسان را نمی‌شود در چند سطر معرفی کرد؛
در چند برچسب خلاصه کرد،
یا در چند جمله زندگی‌نامه ردیف نمود.
تصور کن؛
تُنگی بلورین که پُتک زمانه بر آن فرود آمده،
شکسته،
خُرد شده،
تکه‌هایش در چهار سوی زندگی پخش شده،
و سال‌ها طول کشیده تا دوباره از همان خُرده‌ها جامی تازه شکل بگیرد.
از هر زاویه که نگاهش کنی، تصویری دیگر می‌بینی:
- یک روز کارآفرین،
- یک روز معلم،
- یک روز شاگرد،
- یک روز اِهمال‌کار،
- یک روز امیدوار
و روزهایی شرمنده و جامانده...
شرمنده از همه‌ی نَفَس‌هایی که نَفس را به زنجیر نکشید و عِلاجَش را عَلاج نکرد.
داستان سید محسن برزنونی هم چیزی از این دست است؛
نه یک چهره ثابت و قابل پیش‌بینی که مسیری جاری پیموده،
و نه آنچنان طغیان کرده که رهرو راهی شود که غربت تمدن را قریب جانش نکند و روزمرگی اسیرش کند…
می‌دود!
نه، فرار می‌کند
از آنکه جاذبه‌اش او را به سقوط وعده می‌دهد؛
وعده‌ای که در سقوط هم، برخاستن است.
من… من… من…
آدم، وقتی به اول چِل‌وچِلی زندگی می‌رسد،
تازه شاید بفهمد آن همه «مَن» گفتن، از «نیم مَن» هم پایین‌تر بوده است.
دلش می‌خواهد به جای «من»، بگوید «بنده»،
شاید هم «بنده‌حقیر».
اما اگر صادقانه در خودش نگاه کند، خوب می‌بیند
گاهی همین هم بازیِ تازه‌ای از همان چِل‌چِلی است؛
نقابی تازه بر همان خودبینی قدیمی.

من، سید محسن برزنونی هستم؛

انسانی که اگر خودش متأثر نشود، با هزاران اِهِن و تُلُپ هم اثرگذار نمی‌شود.
اگر در درونش خبری نباشد، هرچه بر زبانش بیاید، جز صدا و صدا و صدا نخواهد بود.
از آن سو، گاهی چنان تَلَنبار از بارها روی دوش انسان جمع می‌شود
که فقط لبخند شیطان خریدارش می‌شود!
این همان جایی است که انسان می‌فهمد
کلمه‌ها، بی‌تجربه، بی‌درد، بی‌زخم
و فقط ردیف شدن حروف‌اند.
سالیانی است که می‌نویسم.
و شاید زمانی که تو این سطرها را می‌خوانی،
سید محسن برزنونی زیر خروارها خاک،
درگیر حساب‌وکتاب همین «مَن‌مَن» گفتن‌ها باشد؛
سرِ سفره‌ای که در آن، هر واژه‌ای که گفته، به شکل یک سؤال جلویش گذاشته می‌شود.
و شاید هم…
آن جامِ بلورینِ منشوری، به «جامِ شهادت» بدل شده باشد؛
جامی که از درونش نغمه حجازی و نهاوندی بلند است…
زندگی‌نامه سید محسن برزنونی؛ می‌نویسم و لطفاً بَر بخورد…
خَرِ دجّال زمانه؛ رسانه و تبعیدگاه‌های بَزَک شده!
خَرِ دجّال این روزگار، همین رسانه است.
رسانه‌ای که تبعیدگاه را بَزَک کرده،
تبعید را آزادی جا زده،
و ما را در دنیایی مجازی، از حقایق زنده محروم کرده است.
لایف استایل، بیوگرافی، پشت صحنه زندگی شخصی،
این‌ها شده‌اند دغدغه‌های بزرگ.
دیگر مهم نیست چه گفته می‌شود؛
مهم‌تر این است که «چه کسی» می‌گوید.
سخن، قربانی نام شده است.
معنا، قربانی برند.
همین خَرِ دجّال – با نطفه‌ای آلوده از شیطان علیه‌اللّعنه –
سربازانی تربیت کرده که با #ترور_شخصیت،
ریشه‌های علم، تبیین و تفکر را می‌خشکانند.
هرچه زمان می‌گذرد،
این رسانه که دشمن قسم‌خورده کتاب و اندیشه است،
شنونده عاقل را به موجودی نایاب تبدیل ساخته.
از آغاز خلقت هم ماجرا همین بوده است:
«اکثرهم»هایی از جنس «لایعقلون» و «لایتفکرون»،
و اقلیتی کوچک، که همان «قَلیلٌ مِّن عِبادی»‌اند.
در فتنه‌های آخرالزمان،
به نظر می‌رسد شیطانِ «یَجری فی الدَّم»
حساب ویژه‌ای روی همین اکثریت باز کرده است؛
بر روی آنان که می‌شنوند؛ اما نمی‌اندیشند.
|چرا این قدر نام سید محسن برزنونی تکرار می‌شود؟
شاید از خود بپرسی
چرا در این متن و در مقالات دیگر،
نام سید محسن برزنونی این قدر تکرار می‌شود؟!
پاسخ این سؤال را باید از همان کارشناسان کاربلدِ خَرِ دجّالِ رسانه پرسید.
دنیا، دنیای «سئو» است؛
نام، کلیدواژه شده است؛
و موتورهای جست‌وجو
بیش از معنا، به تکرار نام حساس شده‌اند.
اگر انتخاب کاملاً دست خودم بود،
دوست داشتم بنویسم: «انسان بن آدم» و بس.
اما اینجا، وسط میدان رسانه،
اگر نام سید محسن برزنونی را ننویسی،
مخاطب جست‌وجوگر، راهش را به این صفحه پیدا نمی‌کند.
می‌پرسند:
«تو که یک بیزینس‌من هستی،
چرا در این مقال پرچم خودت را بالا نمی‌بری؟
چرا نمی‌نویسی فلان هستی و بهمان،
تا مخاطبانت مریدت شوند
و به سراغ کتاب‌ها و آموزش‌هایت هجوم بیاورند؟»*
جواب ساده است:
این راه، اگر به «مرید» ختم شود و نه به «آدمیت»، راه نیست؛ بازار است.
اینجا، سایت شخصی من است؛
ببخشید…
سایت بنده حقیر.
جایی است که
گاهی نقش خنجر مریدان را نشان می‌دهد؛
خنجری که از پشت می‌آید
و صاحبش،
در آینه‌ها دیده نمی‌شود.
ای کاش لحظه‌ای،
چشمی در پشت سر داشتم
تا بتوانم بهتر توصیفش کنم؛
اما آنچه دارم،
درد نیش خنجر است،
نه تصویر خود خنجر.
این دردها
از جنس مریدبازی‌ها،
منفعت‌طلبی‌ها
و توقع‌های بی‌جاست.
اما همین دردها،
اگر قدرشان را بدانی،
می‌شوند مرکبی راهوار در مسیر آدمیت؛
نعمت‌هایی که اگر به وقت چهل‌سالگی
قدرشان را بفهمی،
بر لب‌های زهرآلود شیطان
بوسه نمی‌زنی.
رفیق، این نوشته‌ها را چگونه بخوانی؟
ارزش متن، به خواننده است نه نویسنده
رفیق!
در این سایت شخصی،
مقالات و نوشته‌های آموزشی بسیاری منتشر شده است؛
اما ارزششان
نه به این است که نویسنده‌اش کیست،
بلکه به این است که خواننده‌اش چه می‌کند.
سخن، وحی منزل نیست.
ممکن است پر از خطا باشد،
آمیخته با ادعا باشد،
یا رنگی از سلیقه شخصی داشته باشد.
اگر قرار است چیزی برداری،
با تأمل بردار؛
با تفکر،
با تعقل.
آنچه را درست می‌دانی،
در زندگی و کسب‌وکارت به کار ببند؛
و آنچه را نمی‌پذیری،
امانت‌دارانه،
کنار بگذار.

سید محسن برزنونی

مخاطب مرید نمی‌خواهد؛
خواننده اهل فهم می‌خواهد.
کسی که
نه اسیر نام شود،
نه مسحور لحن.
کسی که بداند
«کلمات، اگر به عمل نرسند،
در قیامت،
به صورت سؤال برمی‌گردند.»

تعهد سید محسن برزنونی؛

از حرف تا طعم؛ از نوشتن تا زیستن
در این سایت،
تلاش سید محسن برزنونی بر این است
که سخنی نگوید
مگر آنکه پیش از نوشتنش،
تا حد توان،
آن را زندگی کرده باشد؛
طعمش را چشیده باشد،
نه فقط مفهومش را حفظ کرده باشد.
این شاید
مهم‌ترین تعهد سید محسن برزنونی
در برابر مخاطبانش باشد:
کلمه، بی‌ریشه در عمل، به درد هیچ آخرتی نمی‌خورد.
در روزگاری
که بازار سخن،
از هر زمان دیگری گرم‌تر است،
و عمل،
از هر زمان دیگری کم‌رمق‌تر؛
همین که نویسنده
بکوشد فاصله میان نوشتن و زیستن را کم کند،
خود نعمتی است.
در نهایت،
آنچه می‌ماند،
نه نام سید محسن برزنونی است،
نه عنوان‌های شغلی او؛
بلکه آن مقدار
که توانسته است
از «انسان بالقوه»،
به «آدم بالفعل» نزدیک شود.
وَ مَنَ اللهِ التَّوفیقُ وَ عَلَیهِ التَّکلانُ

سید‌ محسن بَرزنونی هَستم